خرید بک لینک
یکبار برایم نوشتی دوستت دارم ... من هزار بار خواندمش ... هزار بار ضربان قلبم بالا گرفت ... هزار بار نفس در سینه ام برید ... هزار بار در وجودم ریشه کرد ... انگار که هزار بار شنیده ام انگار که هزار بار نوشته ای ... یکبار در آغوشت کشیدم ... هزار بار خوابش را دیدم ... هزار بار تب کردم ... هزار بار آرام گرفتم انگار که هزار بار در آغوشم بوده ای ... تو یکبار دروغ گفتی ... من دروغت را هزار بار تکرار کردم ... هزار بار رویا ساختم ... هزار بار باور کردم انگار خانه ام را روی آب ساخته با

برچسب: نویسنده: آتنا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 9:52

چقدر نیستی...


چقدر نيستی؟!
و من زنم...
زنی با لهجه ی عشق
كه جای خالی ات را
با لاک های رنگی و رژهای صورتی
پر می كنم...
رو به روی آيينه لبخند می زنم
و انتظارت را درد می كشم
روز را با عطر تو نفس می كشم...
و شب را در شرجی خيالت خواب می كنم..
سفيدی موهايم را رنگ می كنم
و خط های پيشانی ام را صاف...
برايت جوان می مانم
حتی اگر شناسنامه ام را باد ببرد...
و برای با تو بودن دير شده باشد
خيلی دير . . .
(سارا قبادی)

برچسب: نویسنده: آتنا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 9:52

صدای آمدن پاییز...


چقدر صدای آمدنِ پاییز
شبیه صدای قدم های تو بود
ملتهب، مرموز، دوست داشتنی...
چقدر هوای پاییز شبیه دست های توست
نه گرم، نه سرد، همیشه بلاتکلیف!
چقدر صدای خش خش برگ ها
شبیه صدای قلب من است
که خواست، افتاد، شکست...
چقدر این پیاده روها پر از آرزوهای من است
نارنجیِ یکدست، پُر از آدم های دست در دست، مست...
چقدر پاییز شبیه دلتنگی ست
شبیه کسی که بود، رفت
کسی که دیگر نیست.
(پریسا زابلی پور)

برچسب: نویسنده: آتنا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 9:52

«زن ها نمی روندتنها از هر آنچه که هستدست می کشند!»سه سطر ابتدا این شعر را من نگفته امگاه امامات می مانماز اینکه چطور مردانی هم هستندکه اینهمه زنانه می فهمند!مثلا همین ایلهان برک* و تو چه بی اندازه فقط مردی!آنقدر مردکه نمی بینی چقدر "زنانه مرد بودن" می خواهدترکیبی را به دوش کشیدن:از نگرانی های مادرانه امکه چه می خوری؟کِی می خوابی؟هوا سرد است؟ از بی قراری های زنانه امکه بی بازوانت شب ها سر نمی شوندکه با زن دیگری نباشی یکوقتکه اصلا دوستم داری؟داشتی...؟! و از بی تابی دخترانه امکه برای کی لوس شوم حا

برچسب: نویسنده: آتنا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 9:52

زن زمانی می رود که...

زن زمانی می رود که باید برود
اشتباه نکن صحبت از حادثه تکه تکه شدن قلبش نیست
زن می تواند بادبان تکه تکه شده تمام حادثه ها ی قلبش را
با گذشت با عشق با جان وصله کند
و کشتی زندگی را حتی با بادهای ناموافق هدایت کند
زن اما
زمانی می رود که غرورش جریحه دار شده باشد
آن روز یقین بدان و شک نکن
که او هرگز باز نمی گردد .....

(نسرین بهجتی)

برچسب: نویسنده: آتنا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 9:52

قصه از هر کجا شروع کار بشود مهم نیست، همیشه همه چیز با تو تمام می شود. پاییز طلایی برگ ریز هم. شانه که می کنی موی پاییز را، هلاک انگشت هایت می شوم، دلم شانه می خواهد... شانه هایت را. گفته بودی که آبشار بلند و سیاه رنگ یلدا را دوست داری. من هم که دلم پی حرف توست... موهایم را نه رنگ کرده ام نه کوتاه. حالا هزار قیچی، دندان تیز کرده اند برای موهایم. مرا که می شناسی... سرم برود عهدم نمی رود. هزار پاییز هم بگذرد، کمین می کنم سَرِ راه خیالت، شاید ببافی ام به روحت، به قلبت، به خیالت... می دانم تو توانای

برچسب: نویسنده: آتنا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 9:52

ﺟﺎﻧﺎ... ﺟﺎﻧﺎﻣﺮﺩ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﯼ ﻧﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺩﻭﺭﻡ،ﮐﺎﺵ "ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ"اﯾﻨﻬﻤﻪ ﺑﯽ ﻗﺪﺭﺕ ﻧﺒﻮﺩ !ﺟﺎﻧﺎچقدﺭ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﭘﺮﯾﺮﻭﺯﻫﺎﯼ ﻧﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺩﻭﺭ ﺍﮔﺮ ﺑﻮﺩ،ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ: ﺩﺍﺷﺘﯽ؟؟؟ﻭ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ:ﺩﺍﺭﻡ...!ﺟﺎﻧﺎﻣﻦ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮐﻮﯾﺮ ﺭﺍﺑﺎ ﺗﻮ ﮐﺸﻒ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡﯾﺎﺩﺕ ﻫﺴﺖ...؟ﻣﻦ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ،ﺑﺎ ﺗﻮ ﮐﺸﻒ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﭘﺮﯾﺮﻭﺯﻫﺎﯼ ﻧﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺩﻭﺭ ﺍﮔﺮ ﺑﻮﺩ،ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ: ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ؟ﻭ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ: ﻫﻤﯿﺸﻪ !ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ: ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﯽ ﺷﻤﺎﺭﻡ...ﺗﺎ ﺧﻮﺍﺏ...!ﺟﺎﻧﺎﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎﯾﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ،ﻓﻌﻞ ﻫﺎﯼ ﺣﺎﻝ ﻣﻦ ﻣﺎﺿﯽ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ"ﺩﺍﺭﻡ" ﻫﺎ، "ﺩﺍﺷﺘﻢ" نمی شوﻧﺪ...!ﺟﺎﻧﺎ...!ﻣﻦ ﻫﻨ

برچسب: نویسنده: آتنا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 9:52

در را باز کردم روزنامه را بردارمتو پشت در بودیسلام کردی...به اغوش کشیدیمعطر بیست سال پیش را زده بودیچشم هایت هنوزمرا به رویا میبرد!هنوز مثل قدیم موقع ی پشیمانیدستت عرق میکرد ،صدایت میلرزید!!خوب نمیدیدمتعینکم روی میز بود...نشستی شروع کار کردی به بهانهبه دلیلمن اما تو را نمیدیدمآدمی را میدیدم که سالها منتظرِانتقام گرفتن از او بودم!ولی...حرفایم گم بودچشم هایت دهانم را بسته بود...حرف هایم را قورت دادمتو گفتی:از نیامدناز رفتناز دوست نداشتن...گفتیعطر انروزِ شوم خانه را پر کرده بودو این مشامم را می ازر

برچسب: نویسنده: آتنا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 9:52

صفحه بندی